باران که میبارد، انگار دنیا شکل تازهای پیدا میکند. صبح امروز، وقتی قطرههای باران روی شیروانی خانهمان میافتاد، صدایی آرام و یکنواخت فضا را پر کرده بود. این صدا مثل یک موسیقی طبیعی بود؛ موسیقیای که نه آهنگساز دارد و نه ساز، اما از هر آهنگ دیگری آرامشبخشتر است.
هر قطره باران که فرود میآمد، صدای جداگانهای داشت؛ بعضی تند و کوتاه، بعضی آرام و کشدار. وقتی بهتر گوش دادم، حس کردم باران دارد حرف میزند. انگار پیامش این بود که طبیعت همیشه زنده است و با ما سخن میگوید، فقط باید گوش شنوا داشته باشیم. گاهی صدای باران شبیه قدمهای کسی است که آرام در کوچه راه میرود، و گاهی مثل ساز تنبک روی پنجره میکوبد.
نگاه کردن به خیابان خیس هم لذت دیگری داشت. برگهای درختان برق میزدند و بوی خاک بارانخورده در هوا پیچیده بود؛ همان بویی که همیشه مرا به دوران کودکی میبرد. صدای باران برایم فقط یک صدا نیست؛ ترکیبی از حس آرامش، یادآوری خاطرات و نوعی گفتگو با طبیعت است.
وقتی باران شدت گرفت، موسیقیاش هم تغییر کرد؛ تندتر و هیجانانگیزتر شد. انگار طبیعت میخواست بگوید که گاهی لازم است با شدت احساساتش را بیان کند. اما کمی بعد آرام گرفت و دوباره همان صدای لطیف و آشنا را ساخت؛ صدایی که میتواند خستگی یک روز طولانی را از ذهن پاک کند.
در پایان، وقتی باران بند آمد، سکوت عجیبی همهجا را گرفت. اما من هنوز صدای باران را در ذهنم میشنیدم؛ صدایی که هر بار میبارد، به من یاد میدهد طبیعت پر از زیباییهای ساده اما تکرارنشدنیست.