انشا درباره حیاط مدرسه

انشایی از زبان حیاط مدرسه کلاس چهارم

اشتراک گذاری:

تلگرام
ایمیل
واتساپ
فیسبوک
آیا تا حالا فکر کرده‌ای اگر حیاط مدرسه می‌توانست حرف بزند، چه می‌گفت؟ در این انشا می‌خواهیم دنیای مدرسه را از نگاه حیاطش ببینیم. این انشا از زبان حیاط مدرسه کلاس چهارم نوشته شده و پر از احساس و مهربانی است.

آنچه در این مطلب می‌خوانید

✏️ انشا: از زبان حیاط مدرسه

من، حیاط مدرسه هستم. هر روز صبح، وقتی خورشید تازه از خواب بیدار می‌شود، صدای زنگ مدرسه را می‌شنوم و درهایم با شادی باز می‌شوند.
بچه‌ها یکی‌یکی وارد می‌شوند؛ بعضی‌ها با کیف‌های رنگی، بعضی‌ها با لبخند، و بعضی هم کمی خواب‌آلود!

من از دیدنشان خوشحال می‌شوم، چون با آمدن آن‌ها پر از صدا، شور و زندگی می‌شوم. وقتی زنگ تفریح می‌خورد، دیگر نمی‌توانم سکوت کنم!
بچه‌ها می‌دوند، می‌خندند، فوتبال بازی می‌کنند، و گاهی هم روی نیمکت کنار باغچه می‌نشینند و از خوراکی‌هایشان می‌خورند.

من شاهد دوستی‌ها و خنده‌هایشان هستم. حتی وقتی کسی زمین می‌خورد، بقیه به کمکش می‌آیند و با مهربانی او را بلند می‌کنند. آن‌وقت دلم گرم می‌شود، چون می‌بینم هنوز دوستی و محبت در بینشان هست.

بعد از زنگ آخر، آرام می‌شوم. باد میان درختانم می‌وزد و برگ‌ها را می‌رقصاند. من می‌مانم و خاطرات روزی پر از شادی. دلم برای فردا تنگ می‌شود، چون دوباره منتظرم تا صدای زنگ را بشنوم و بچه‌ها با شادی به آغوشم برگردند.


🪴 نتیجه‌گیری

من، حیاط مدرسه، خانه‌ی دوم بچه‌ها هستم. هر روز با شادی آن‌ها زنده می‌شوم و با رفتنشان آرام می‌گیرم. کاش همیشه صدای خنده‌ی بچه‌ها در من بپیچد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فرم ورود به سایت