✏️ انشا: از زبان حیاط مدرسه
من، حیاط مدرسه هستم. هر روز صبح، وقتی خورشید تازه از خواب بیدار میشود، صدای زنگ مدرسه را میشنوم و درهایم با شادی باز میشوند.
بچهها یکییکی وارد میشوند؛ بعضیها با کیفهای رنگی، بعضیها با لبخند، و بعضی هم کمی خوابآلود!
من از دیدنشان خوشحال میشوم، چون با آمدن آنها پر از صدا، شور و زندگی میشوم. وقتی زنگ تفریح میخورد، دیگر نمیتوانم سکوت کنم!
بچهها میدوند، میخندند، فوتبال بازی میکنند، و گاهی هم روی نیمکت کنار باغچه مینشینند و از خوراکیهایشان میخورند.
من شاهد دوستیها و خندههایشان هستم. حتی وقتی کسی زمین میخورد، بقیه به کمکش میآیند و با مهربانی او را بلند میکنند. آنوقت دلم گرم میشود، چون میبینم هنوز دوستی و محبت در بینشان هست.
بعد از زنگ آخر، آرام میشوم. باد میان درختانم میوزد و برگها را میرقصاند. من میمانم و خاطرات روزی پر از شادی. دلم برای فردا تنگ میشود، چون دوباره منتظرم تا صدای زنگ را بشنوم و بچهها با شادی به آغوشم برگردند.
🪴 نتیجهگیری
من، حیاط مدرسه، خانهی دوم بچهها هستم. هر روز با شادی آنها زنده میشوم و با رفتنشان آرام میگیرم. کاش همیشه صدای خندهی بچهها در من بپیچد.